به نام خدا
سلام...سلام به همه ی دوستان بالیوودی برمودا!!!
حالتون چطوره؟....دلم برای همه تنگ شده بود.چه خبرا؟؟؟ شرمنده از اینکه وب همش بالیوودی شده!چیکار کنم؟مسئول بخش ورزشی من نیستم! پس بهتره از رودابه و مینا خانم گله کنید!شوخی کردم...در اولین فرصت بچه ها زحمت یه آپ ورزشی هم می کشند...
امروز اومدم تا آخریت قسمت فیلم جب وی میت رو براتون بنویسم... بریم سراغ ترجمه:
جب وی میت
آدیتیا و گیت از قطار پیاده و وارد یه جایی می شند. آنشومن بالای پله ها منتظره که یهو چشمش به اون دو تا می افته! آدی:گیت ما چند وقت دیگه باید بریم بهاتیندا!
گیت که شوکه شده بود میگه:نه
آدی:آره.
گیت:من چطور تو صورتشون نگاه کنم؟
آدی:صورت می خوای چیکار...باید برگردی خونه تون!...زود باش.
آنشومن به سمت اونها می یاد که گیت و آدی متوجه ی اون می شند...(الان آدی یارو رو می خوره!!!...آخه یه جوری نگاش می کنه!)
آنشومن رو به گیت میگه:می تونم باهات حرف بزنم؟(بی ادب...سلامت کو؟)
گیت:چی شده؟
آنشومن:دو دقیقه!
آدی سرش رو می اندازه پایین و میره(الهیییییییییییییییییی)![]()
گیت:هیچ دلیلی برای حرف زدن نداریم!
آنشومن:خواهش می کنم گیت.(کوفت
) بریم یه جایی!
گیت:من نمی خوام باهات حرف بزنم
آنشومن:من اشتباه کردم...باشه...جرأت نکردم که تو رو ببرم خونه ام!9 ماهه که دارم نقش بازی می کنم که من خیلی قوی ام...عمل کننده هستم...هر کاری کردم درست بوده. اما حقیقت اینه که اون روز تو یهو اومدی و من نتونستم کاری کنم(زهر مار.. بعدش که دوباره اومد در خونه ات...تازه تلفن هم زد بیچاره!)من ترسیدم.. از پدر و مادر,فرهنگ,مذهب...اما دیگه هر چی باشه فرقی نداره...دیگه به اینا اهمیت نمی دم (زحمت می کشی...می خوای بگم آدیتیا بادت بزنه؟
)
گیت با بغض میگه:تو رو ول کنم و برم....اون وقت 9 ماه بعد برگردم و بگم که من اشتباه کردم...خیلی آسونه....نه؟
آنشومن:نه...خیلی مشکله...اما این مشکل رو من آسون می کنم.تو خیلی تحمل کردی! حالا همه ی مشکلاتت مال من.میریم بهاتیندا و من با پدر و مادرت حرف می زنم. من اونا رو قانع می کنم و همه چیز رو درست می کنم گیت...همه چی درست میشه!
آدیتیا داره از پنجره بیرون رو نگاه می کنه که گیت می یاد و با کلافگی میگه: چرا اون الان باید می یومد...همه چیز درست شده بود.خیلی دیر شده.هیچکاری نمیشه کرد. خیلی دیره!
آدی رو به گیت میگه:می دونی گیت...پدر و مادر من همدیگه رو دوست نداشتند. هر دو یه نفر دیگه رو دوست داشتند و به همین دلیل من در تمام زندگیم اذیت شدم! در هنگام کار با همدیگه خیلی خوب بودند...اما تو خونه....! من همیشه از خودم می پرسیدم که چرا اونها ازدواج کردند؟...اونها باید به ندای قلبشون گوش می کردند...اون وقت حتما همه چیز درست میشد!...فقط به صدای قلبت گوش کن گیت....اون وقت همه چیز درست میشه!
گیت:منظورت چیه؟
آدی:وقتی این همه سال می گذره...پس این 9 ماه هم می گذره و کسی چیزی یادش نمی مونه.
گیت:واقها آدیتیا؟...من هیچ وقت فکر نمی کردم که تو طرف اونو بگیری!
آدی با لبخند میگه:من طرف تو رو هم دارم می گیرم گیت! تو و آنشومن...یک طرف هستید!
گیت می خواد مخالفت کنه که آدی میگه:این ساده است گیت...کسانی که همدیگه رو دوست دارند باید با هم زندگی کنند!در این صورت همه خوشحالند!
گیت:و تو؟
آدی به شوخی میگه:بعد از ازدواج اولین رابطه ات رو با من داشته باش...اون وقت منم خوشحال می شم!![]()
گیت با خنده میگه:قول می دم..قبول!آدی هم با خنده میگه:قبول!
گیت پس از کمی مکث سرش رو تکون می ده و میگه:نه آدیتیا...این درست نیست!
آدی:ای کاش...ای کاش که درست نبود...اما....
آدی دستش رو به سمت گیت دراز می کنه و میگه:زود باش...زود باش
گیت هم آروم دستش رو تو دست آدی می ذاره و آدی اونو پیش آنشومن خاک بر سر که بیرون نشسته می بره!(ایشششششششششششششششش
)
آدی به گیت و اون مرتیکه یه لبخند می زنه و سریع روش رو برمی گردونه و میره!![]()

آدی به سمت رودخونه میره و در حالی که سعی می کنه بغضش رو قورت بده موبایلش رو برمی داره و به خانواده ی گیت خبر میده!
عمو بزرگ گیت:غروب کی؟امروز؟تو اونو می یاری؟گیت رو می یاری؟ساعت چند؟...آهان غروب...باشه پسرم باشه.ما منتظریم.باشه!(همه دورش جمه شدن و خوشحالند!)
آدی , گیت و آنشومن رو به بهاتیندا می بره. همین که در خونه رو به روی اونا باز می کنند صدای جشن و آهنگ می یاد و همه به سمتشون می یان...رسم و رسوم پنجابی ها رو که دیگه همه خوب می دونند!(انگار که عروسیه!
)
آدی با نگاه به آنشومن که کنارش نشسته میگه:موفق باشی!
بچه ها همه می دوند و خانمها رو ماشین اونا گل و این جور چیزها می ریزند!
آنشومن با تعجب به آدی میگه:اینجا چه خبره؟
آدی:دختر بعد از 9 ماه به خونه برگشته!
گیت هم وقتی اینا رو می بینه بیشتر با خجالت سرش رو می اندازه پایین!
وقتی ماشین نگه می داره کلی آدم دور ماشین حلقه زدند.
روپ می دوه و در پشت ماشین رو باز می کنه و گیت رو می یاره بیرون و با گریه بغلش می کنه!
بعد هم مادر گیت بغلش می کنه و میگه:دخترم...حالت خوبه؟...ها؟بریم؟
آدی از ماشین پیاده میشه و عمو کوچیکه ی گیت به سمتش میره و با خوشحالی میگه:آدیتیا جی...من اصلا باورم نمی شد که تو گیت رو اینجا بیاری.اما تو ثابت کردی که دل ما رو بدست آوردی!آفرین پسرم. و بغلش می کنه.
مادر بزرگ گیت اونو بغل میکنه و میگه:خدایا شکرت...دخترم به خونه برگشت!
عموی بزرگ گیت هم ادی رو بغل می کنه.روپ دوان دوان یه حلقه ی گل گردن آدی می اندازه و سریع میگه:خب شوهر خواهر!!!![]()
لبخند آدی رو لبش خشک میشه!![]()
![]()
![]()
روپ :آخر نتونستید رازتون رو پنهان کنید.
آدی به سمت گیت نگاه می کنه که یهو روپ میگه:خب که اینطور!حتی نمی تونی بهش نگاه نکنی؟؟؟ همینجا صبر کن! و گیت رو به کنار آدی می یاره و میگه:بفرمایید.حالا خوشحال شدی؟! مادر گیت درو سرشون پول می چرخونه و با ذوق میگه:چشمتون نزنند!
یه خانمه میگه:واقعا که واسه هم ساخته شدند! گیت و آدی با تعجب به هم نگاه می کنند. گیت رو به مادرش میگه:گوش کن مامان...
اما مادر گیت سریع پیشانی هر دو رو می بوسه!
آنشومن که هنوز تو ماشین نشسته بود با تعجب به این صحنه نگاه میکنه. دو تا پسره میگن:هی اونجا رو نگاه کن...اون آقا هنوز تو ماشین نشسته. و سریع آنشومن رو می یارن بیرون و می گن:بفرما آقا بفرما...خوش آمدید خجالت نکشید اینجا پنجابه!!!
عمو گیت:این دوست شماست؟؟؟
مادر گیت:بیاین...دهنتون رو شیرین کنید.
شیرینی رو تو دهان آدی می ذاره و میگه:همه رو نخوریا! یه ذره بذار!
و باقی رو سمت گیت می گیره.گیت:مامان...
مادر گیت:بخور...با خوردن این یه ذره عشقتون زیاد میشه!
آدی آروم در گوش گیت میگه:باید بهشون بگیم.
یهو روپ میگه:هی...چی شد؟چی شد؟
یکی از دخترا میگه:خودتو کنترل کن شوهر خواهر! و همه می خندند!
آدی بیچاره هم یه لبخند می زنه!
دوباره دختره میگهکوای من بمیرم...چه لبخندی!
و همه می خندند.مادر گیت:ساکت...شیطون...اذیتش نکن.
مادر گیت رو به اونا میگه:بریم تو...
گیت:مامان یه دقیقه!.. و همه میرن و آنشومن که عین گاگولا زل زده بود پشت سرشون می ره! وقتی در رو باز می کنند روپ جلوی آدی و گیت رو می گیره و میگه:اینطوری نه! باید دست همدیگه رو بگیرید و با هم بیایید تو!
و وقتی می بینه که گیت و آدی با سردرگمی به هم نگاه می کنند میگه:چیه؟امروز خیلی خجالتی شدید؟؟؟!!!
و دستاشون رو به هم میده و میگه:هوووم...حالا شد...بیاین!
گیت و آدی دست به دست وارد میشند و همه براشون کف می زنند.
وقتی وارد شدند دست هم رو ول می کنند و گیت به مادرش میگه:مامان باید باهاتون حرف بزنم!
مادر:برو عزیزم باید پدر بزرگ رو ببینی!
گیت:مامان همین حالا!
مادر:برو دخترم اون منتظره!باید خیلی ها رو ببینید.یه صف طولانی! برین
روپ:بیا شوهر خواهر.
پدر بزرگ مثل دفعه ی قبل با ابهت رو صندلی نشسته.گیت و ادی رو به روش قرار می گیرند.گیت :ساسریکال پدر بزرگ(همون نمسته ی پنجابی ها)
آدی می خواد بره جلو احترام بذاره که پدر بزرگ دستش رو می یاره جلو میگه:یه لحظه!
و آدی می ایسته.
پدر بزرگ:بار اول که اونو دیدم همه چیز رو فهمیدم...تو عمر من فقط یه نظر کافیه تا بفهمم رابطه ی بین دختر و پسر چیه!من از تو پرسیدم...تو بهم دروغ گفتی!و پیشنهاد فرار کردن هم باید مال تو می بود.مگه نه؟ و وقتی می بینه گیت چیزی نمیگه می پرسه:آره یا نه؟
گیت سرش رو به تایید تکون می ده و آنشومن حسابی تعجب می کنه که اینا کی فرار کردن!
پدر بزرگ:دیدی؟من می دونستم.بین اینا,این یکی شیطونی کرده!...به هر حال هر اشتباهی یه بار بخشش داره.شما اشتباهتون رو کردید و بخشیده هم شدید.دیگه نباید مشکلی پیش بیاد.فهمیدید؟
آدی آروم به سمت پدر بزرگ میره تا بهش احترام بذاره که پدر بزرگ مثل دفعه ی قبل دوتا بازوهای آدی رو می گیره و میگه:پسرم مواظب باش...اون شیطون ترین فرد خاندان ماست. ما رو که خیلی اذیت کرده.تو رو هم ول نمی کنه(یعنی از اذیت کردن تو غافل نمیشه.. من اگه جای آدی بودم می گفتم تا الان هم به اندازه ی کافی اذیت کرده!نیازی به تذکر نبود!
)
آدی و پدر بزرگ به هم لبخند ی زنند و پدر بزرگ بغلش می کنه!
وقتی میان بیرون آدی به گیت میگه:تو سریع با مامانت صحبت کن همه چی درست میشه!
گیت:ولی مامان الان کجاست؟
آنشومن:هی...سلام...گوش کن...اینجا چه خبره؟
آدی:همه چیز درست میشه. و رو به گیت میگه:تو بدو برو با مامانت صحبت کن!
گیت:تو هم بیا!
آنشومن:یه لحظه یه لحظه...شما دو تا فرار کردین؟یعنی چی؟
آدی:راستش...
آنشومن:کی دست همو گرفتید فرار کردید؟
آدی:اینا دچار سوء تفاهم شدن.در واقع قضیه اینه که...
در همین موقع چند تا بچه با دوربین به سمت آدی می یان و میگن:شوهر خواهر شوهر خواهر...عکس... عکس...و دست آدی رو می کشن.
آدی:یه لحظه به حرف من گوش کنید...
بچه ها:خواهر...عکس
و گیت و آدی رو کنار هم می ذارن و خودشون هم دورشون جمع می شند و میگن:دوست شوهر خواهر عکس بگیره! و دوربین رو به آنشومن یه همون برگ چغندر می دن!آقای برگ چغندر همینطور بهشون زل زده که بچه میگه:آماده ای؟....بابا آماده ای؟بگیر دیگه.
آقا هم به ناچار عکس می گیره و عموی آدی آدی رو با خودش می بره و گیت هم سریع دست مامانش رو میگیره و میگه:مامان بریم.
مادر گیت به آنشومن میگه:پسرم تو چرا نمیری تازه بشی(منظورش اینه که یه خستگی در بکنی!)
آنوشمن:نه من کاملا تازه هستم.![]()
مادر گیت:سفر به این طولانی اومدی..ویکرام...بیا این برادر رو ببر بالا اتاق مهمان!
آنشومن:نه نه...من.
همون دو تا پسره که اول اونو از ماشین آوردن بیرون(فکر کنم داداش های گیت هستن) آنشومن رو می برن و میگن:بیا اقا...اولین باره می یای بهاتیندا؟؟؟
گیت و مادرش می شینند.
مادر گیت:خب دخترم بگو
گیت:ببین مامان
مادر گیت:دخترم اول بگو...تو چطوری ها؟...9 ماه گذشته!تو حالت خوبه؟
ــ : نگران من نباش مامان من کاملا خوبم...من...
ــ :آدیتیا خوب از تو مراقبت می کنه؟ ها؟
گیت به آدی که در حال دست دادن با عمو ها و فامیل گیت هستش نگاهی می کنه و میگه:آره
مادر گیت:نکنه اون باهات خوب نیست؟
گیت: مامان اون اونقدر مراقب منه که شما هم نمی تونید باشید!![]()
مادرش با خوشحالی میگه:بیا دخترم . و بغلش میکنه!
یه خانمه می یاد و میگه:مادر و دختر دارن به هم چی می گند ها؟؟؟
دخترا آدی رو می نشونند رو صندلی و دورش جمع می شن.روپ کنار آدی میشینه و میگه: حالا بگو چرا منو گول زدی!می خواستی با من فرار کنی اون وقت با خواهرم رفتی! ها؟
و می خندن!
دخترا:چه کار غلطی؟شما چرا با اون این کار رو کردید شوهر خواهر؟
روپ جلو پای آدی می شینه ومیگه:آخه مگه من چه ایرادی داشتم!
دخترا:بگو...جوابی داری!
آدی با خجالت میگةراستش اینطور شده که...
یه دختره:ها...چطوری؟ و می خندن!
آدی:راستش تو تاریکی گول خوردم...
روپ:جدی؟
آدی به شوخی میگه:من فکر می کردم تویی! صبح فهمیدم که خواهرته!![]()
همه می گن:اوه چه بد. و آدی هم سرش رو به علامت تأسف تکون میده.
روپ:راستی بگو ببینم.این پسره کیه؟همراه خودت آوردیش؟
همه می خندند.آدی:کی؟
یه دختر:همون..دوست شما
روپ:جایزه برای تسلی دادن منه؟ به جای شما؟![]()
آدی و بقیه می خندند.
عمو بزرگه:ببخشید دخترا یه ذره جا به ما می دین.
عمو کوچیکه:دخترا برین ما می خوایم حرف بزنیم..آفرین
آدیبه گیت اشاره می کنه که زودتر بگه!
گیت:مامان بیا بریم تو.
عموی بزرگ میگه:ما می خواستیم راجع به مراسم ازدواج حرف بزنیم.البته می دونیم که شما دو تا قبلا به طور قانونی ازدواج کردین.این مراسم فقط برای دلخوشی ماست...
آدی با تعجب به سمت گیت نگاه می کنه.
عمو:به اون طرف نگاه نکن.تو بگو...تو اعتراضی داری؟اونوقت نمی کنیم
آدی:خب...اگه یه بارشما با گیت حرف می زدید بهتر بود.![]()
عموی کوچیک:خب شما که اعتراضی ندارین؟
آدی:بله شما یه بار با گیت صحبت کنید.
عموی کوچیک:خیلی خوب شد...همه چی درسته.و با آدی دست می دن
عموی بزرگ:خب پس شما اقوام خودت رو دعوت کن.
عمو ی کوچیک:اره آقا همه بیان و تو شادی ما شریک بشن. و می رن و آدی هم نفسش رو فوت می کنه بیرون.
آنشومن در حالی که فقط یه حوله پوشیده در حال گشتن داخل ساکش هست که تا آدی وارد اتاق میشه با عصبانیت میگه:این دیگه خیلیه!شورش رو در آوردن!
آدی:واقعا قاطی شده.هیچکس حتی فکرش رو هم نمی کرد که اینطوری بشه! اما تو نگران نباش.خب؟گیت رفته با مادرش حرف بزنه!
آنشومن:بابا اون باید زودتر از اینا بهشون می گفت...مسخره ست...همه ی رسوم ازدواج رو برای تو انجام می دن و اینجا منو به زور می خوان ببرن حموم! کافیه...گیت کجاست؟من میرم باهاش حرف بزنم
آدی سریع دستش رو میگیره و میگه:بابا یه لحظه صبر کن.ببین اون الان بین کلی آدم گیر کرده!
آنشومن:من می خوام تنها باهاش صحبت کنم.
آدی:ببین اینجا همه فکر می کنند که تو دوست منی!اگه تو با اون تنها صحبت کنی یه ذره غیر عادی میشه!
آنشومن:غیر عادی میشه!خب بذار بشه!واقعیت همینه دیگه.که من و اون یه زوج هستیم.ما می خوایم همین رو بهشون بگیم.
آدی:اره اما بذار اون همه چیز رو درست کنه!این خیلی مهمه که از راه درست بهشون بفهمونیم وگرنه به خانواده شون بی احترامی میشه!اینجا خیلیا هستن.
آنشومن دو باره با عصبانیت داد میزنه:این پسرا...به زور می خوان به من مزرعه ی نیشکر نشون بدن!چرا من باید برم مزرعه ی نیشکر ببینم.مگه مزرعه ی نیشکر چیه؟من نمی خوام ببینم.
دیگه آدی هم قاط می زنه و میگه:نبین بابا...نمی خواد ببینی.بگو نمی بینم...نگران نباش.همه چیز درست میشه.نگران نباش.(بابا یکی بزن تو اون سرششششششششش
)
گیت رو تختش نشسته که مادرش کنارش می شینه و میه:یه چیز بگم؟...کسی که گیرت اومده از مال من هم بهتره! و با خنده میگه:خوش شانس..خب حالا بگو..چی شده؟
گیت:ببین مامان...این چیزی که شماها...منظورم اینه که...من می خوام بگم که...هیچ مشکلی نیست...همه چیز خوبه!اما اینجا...اینجا همه...من باید یه ذره استراحت کنم...
خلاصه خودش رو می کشه ولی نمی تونه چیزی بگه!
مادر:آره آره دخترم...خسته شدی.یه کم استراحت کن.بخواب.
و گیت دراز می کشه!
صدای طبل و آهنگ از پایین می یاد.عموی کوچیک گیت با صدای بلند میگه:همگی گوش کنید.در روز هفدهم...یعنی دو روز بعد رسم و رسوم ازدواج رو به جا می یاریم..و همه شروع می کنند به دست زدن و رقصیدن.گیت از پنجره پایین رونگاه می کنه.پسرا آدی رو به زور می یارن وسط و اصرار می کنن که برقصه.آدی هم که می بینه دست بردار نستن شروع می کنه به رقصیئن.روپ و بقیه هم تشویقش می کنند.
گیت هم در حالی که تعجب کرده با لبخند رقصیدن آدی رو نگاه می کنه.![]()
آنشومن رو هم به زور می یارن وسط ولی اون با کلافگی به آدی نگاه می کنه...
گیت هم ناراحت میشه!

شب آدی تو اتاق نشسته که گیت در می زنه و می یاد تو...آنشومن هم خوابه(بهتر
)
آدی با لبخند می پرسه:گفتی؟
گیت با استرس میگه:نه...نمی دونم چرا.با مامان همیشه راحت حرف می زدم.با بابا هم همینطور.حتی موقعیت هم پیش اومد.اما یه ترس عجیب داشتم...پریشون بودم. انگرا یه چیزی اشتباهه.انگار دارم از یه قطاری جا می مونم.![]()
آدی گیت رو می کشونه کنار و میگه:بیا اینجا بیا اینجا!بذار ببینم!
گیت:چی شده؟
آدی به پیشونی گیت اشاره می کنه و میگه:این چیه؟
گیت به پیشونیش دست می زنه و میگه:چی؟
آدی اخم می کنه و به اخم های پیشونی خودش اشاره می کنه و خیلی جدی میگه:اینجا...اینطوری؟این قیافه ی پریشون تو...اصلا بهت نمی یاد!خیلی بد به نظر می یای.
اون یکی چهره ی تو...و بعد یهو لبخند می زنه و میگه:این...اینطوری ها؟![]()
گیت کمی بهش نگاه می کنه و مثل آدی یه لبخند باحال می زنه که آدی سریع میگه:درسته!اینجوری خیلی بهت می یاد.خوب به نظر بیایی چیزهای خوب هم برات اتفاق می افته!فهمیدی؟
گیت :تو که درست مثل من شدی؟؟؟!!!!![]()
آدی با لبخند سرش رو تکون میده.
یهو روپ در می زنه:گیت!
آدی:گوش کن.با آنشومن حرف بزن.یه ذره نگرانه!
روپ:دارم می یام تو!
با چند تا دختر می یاد تو ومیگه:اینجا چه خبره؟
گیت:یه لحظه ...بذار ما با هم حرف بزنیم.
روپ رو به آدی میگه:ببخشید...مادر بزرگ گفته قبل ازمراسم...به هیچ وجه شب پیش هم نمی مونید.
آدی:یه نفر اسم شماها رو درست گذاشته....سالی(شیطون)
آنشومن بیداره میشه.
روپ:تو که دل من رو شکستی شوهر خواهر.تمام زندگیت باید با من بجنگی!...بریم گیت.
که یهو با دیدن آنشومن میگه:اینم این جاست؟گیت...تو جلوی اون... .که همه می زنند زیر خنده.گیت با عصبانیت میگه:ساکت
آدی آروم به گیت میگه:صبح با هم حرف می زنیم.
روپ:اوه...تقلب...تقلب...خداحافظ شوهر خواهر.شب خوبی داشته باشید.همراه دوستتون.
آدی با خنده میگه:شب بخیر.
آنشومن با گیجی می پرسه:چی شده؟
آدی:...گیت اومده بود تو رو ببینه.گفتش صبح همدیگه رو می بینید.
آنشومن:چی؟؟؟....و با ناراحتی می خوابه.
آدی میره در رو ببنده و گیت هم همراه بقیه به اتاقش میره و آدی از پنجره ی اتاق گیت اونو می بینه.کمی بهش نگاه می کنه ومیره تو.
صبح آدی و آنشومن رو همون تراکتور نشستند و منتظر گیت هستند.آدی با دیدن گیت با آنشومن دست میده و میگه:بعدا می بینمت.
و به سمت گیت میره.
گیت با لبخند به سمت آدی میره و میگه:سلام
آدی:سلام
ــ :سر صبح آماده شدی؟؟؟!!!
ــ :آره...یه ذره دیر تر باید برم
ــ :تو داری میری؟
ــ :باید برم!![]()
ــ :این مردم نمی ذارن تو بری!
ــ :این بار نمی مونم...اون منتظرته!...خداحافظ![]()
و میره.گیت همینطور به آدی نگاه می کنه که آنشومن دو بار صداش می کنه.
گیت آروم به سمتش میره.
آنشومن:خب گیت...نه نگرانی هست و نه مشکلی!تو تا الان نگفتی....اشکالی نداره.حالا می گیم...من می گم چطوری.ببین یه نفر رو بگیر...هر کسی رو که اول دیدی...مامان,بابا یا عمو...بگو آره من ازدواج می کنم...با آدیتیا نه با آنشومن...همه ی برنامه ها همونطوری پیش می رن...همه ی شلوغی ها همونطور.همه همونقدر خوشحال می شن که بودن.فقط آدیتیا رو بردار و به جاش آنشومن رو بذار.تو هر طوری بگی اونا از تو یه عالمه سوال می پرسن...این,اون,چطوری؟...خب تو جواب بده که ما چطوری همدیگه رو دیدیم.چطوری من همراه دوستم می یومدم خوابگاهت تو رو ببینم اون وقت ما چطوری....
آنشومن همین طور در حال ورزدنه اما گیت تو یه دنیای دیگه ست
...همش صدای بوق یه قطار تو گوشهاش هست.صحنه ی فرار کردنش با آدی و وقتی با هم خداحافظی کرده بودن تا گیت به دیدن آنشومن بره رو یادش می یاد.اونجا که تو خونه ی آدی همدیگه رو بغل می کنند. گیت داره دنبال قطارش می ده و بعد حرفهای خودش یادش می یاد: یه ترس عجیب داشتم...پریشون بودم. انگرا یه چیزی اشتباهه.انگار دارم از یه قطاری جا می مونم. یهو گیت به خودش می یاد و بدون توجه به آنشومن سروع می کنه به دویدن.
آنشومن داد میزنه:گیت...صبر کن.الان می گی؟منم می گم بذار دو تایی بهشون بگیم.
خلاصه هی صداش می کنه و دنبالش میره اما گیت بدون توجه به سمت خونه می دوه.
آدی به همراه یه بچه تفنگ شکار دستشونه و دارن نشونه گیری می کنند که یهو گیت به کنارشون می رسه.
آدی:اوه لعنتی!
و بلند میشه.با دیدن گیت که نفس نفس می زنه با تعجب میگه:چی شده؟...چی شده گیت؟
گیت:اون داره می یاد؟
آدی:کی؟
ــ :آنشومن..داره می یاد؟ و آرو آروم به آدی نزدیک میشه!
آدی که شوکه شده نگاهی به جلوی گیت می کنه و میگه:آره
گیت در حالی که بغض کرده میگه:داره اینجا رو می بینه؟
آدی آروم میگه:آره می بینه.
گیت آدی رو بغل می کنه.آدی حسابی شوکه شده.آنشومن هم خشکش زده.بچه هم خودش می فهمه این صحنه مناسب بچه ها نیست می ره دنبال نخود سیاه!![]()
گیت بالاخره آدی رو ول می کنه و بهش میگه:یه کار خیلی خوب در حقم کردی...فقط یکی! اینکه آنشومن رو با خودت آوردی اینجا!وگرنه من هیچ وقت نمی فهمیدم که من چی می خوام. الان من دارم به ندای قلبم گوش می دم آدیتیا!پس همه چیز درست میشه. و بعد هم همدیگه رو می بوسند.آقا هیچی به اندازه ی این صحنه باحال نیست که آنشومن با ناراحتی جلوی چشماش رو می گیره!!!خلاصه اینور اینا حال می کنند و اونور برگ چغندر هی حرص می خوره و میره پی کارش!
و در آخر هم قشنگترین آهنگ فیلم(مونجا ی مونجا) که همه ی ما از جمله شاهرخ خان عاشق این آهنگ هستیم...مادر آدی هم که با آدی آشتی کرده بود می یاد وگیت رو می بینه و بهش النگو هدیه می ده!


این هم لینک دانلود این آهنگ به صورت ام پی تری
وسط آهنگ:چند سال بعد پدر بزرگ دیگه رو تخت دراز کشیده و رو به دو تا دخترهای آدی و گیت که کنار مادر و پدرشون نشستند میگه:بچه ها...این پدرو مادر شما خیلی شیطون هستند.اینا بارها به من دروغ گفتند ولی من تو همون نگاه اول فهمیدم..مگه نه؟
آدی:بله پدر بزرگ
پدر بزرگ:دیدی؟درست می گم یا نه؟
گیت:بله پدر بزرگ
پدر بزرگ:بچه ها.دیگه برای من عمری نمونده.اما فقط یه نظر کافیه تا بفهمم رابطه ی بین دختر و پسر چیه!
آدی:بله پدر بزرگ!
چند عکس از پشت صحنه ی جب وی میت

خب دوستان پرونده ی جب وی میت هم بسته شد اما آپ ما هنوز ادامه داره!چند عکس از شاهد و کارینا می ذارم تا کیف کنید:
شاهد کاپور
کارینا کاپور
و یه والپیپر جیگررررررررررررر از شاهرخ خان![]()
و...
خب دوستان مرسی از اینکه تا پایان ترجمه ی جب وی میت من رو همراهی کردین...توی قسمت نظرات حتما بگید که فیلم یا جشنواره ی بعدی چی باشه!
موفق باشید...نظر یادتون نره!!!!...بای
مهسا












